Lost sant


صندلی خالی...

صبح زود آفتاب نزده به پاریس رسید. یعنی آن روز آفتاب در پاریس طلوع کرد و بر او تابید. انگار همه چیز را فراموش کرده بود بجز صندلی خالی کنارش را. حتی سرماخوردگی و درد گلویش را هم از یاد برده بود. شاید هم تمام این فراموشیها معجزه ی آفتاب پاریس بود که حالا گرم گرم بر او می تابید اما هیچ چیز صندلی خالی کنارش را که سرد سرد بود از خاطرش نمی برد...

اتوبوس که وارد شانزلیزه شد همه ی چشمها با ولع از پنجره به بیرون خیره شده بودند. دو چشم خیلی کم بود برای دیدن آن سرزمین رؤیایی. هر جا را که نگاه می کردی پشت سرت را از دست می دادی اما کار او مشکل تر بود چون می بایست حواسش حتما به آن صندلی خالی هم باشد...

برج ایفل و رؤیاهای دور و درازی که اطرافش چرخ می زدند از آن بالا می رفتند و باز از آن بالا سر می خوردند و پایین می آمدند. با موهای ژولیده و ریش نامرتب از اتوبوس پایین آمد و همچنان آن صندلی خالی را فراموش نمی کرد. وقتی که پیاده شد اما انگار همه ی دور و برش خالی بود. از همیشه خالی تر. آن هم زیر تابش مستقیم و گرم آفتاب دلپذیر پاریس، دقیقا چند قدم آنطرفتر از برج ایفل، برجی که هیچ وقت نمی ترسی ناگهان رویت بیفتد...

خوشامد گفت ایفل سربلند و شاد و او از همانجا سرش را خم کرد و دستهایش را در هوا تکان داد. لبخند هم زد، شاید از روی ادب چون دلش گرفته بود و خیلی لبخندش نمی آمد. عکس هم گرفت، با همان موهای ژولیده و ریش نامرتب. هم عکس تکی گرفت هم با دوستانش، البته عکس تکی بیشتر به دلش نشست، با همه ی جاهای خالی، چند قدم آن طرف تر از ایفل...

وقتی دوباره سوار اتوبوس شد همان صندلی خالی هنوز کنارش بود، حتی چند روز بعد وقتی از پاریس دور می شد ، وقتی که دیگر حتی دلش کاملا شکسته بود همان صندلی خالی را کنارش داشت... 

(امانوئل)


امانوئل و کلارا

 

در شبی سرد اینچنین که به جای جان دادن جان می گیرم از هر چیز از همین دیوار های سرد و زمخت حتی٬ به چیزی نمی اندیشم و اندیشیدنی از این دست که رها می شود ذهنم در میان همه چیز و هیچ چیز.

شاید بتوان یک بار برای گاهی شاید چند بار اینگونه اندیشید٬ لذت برد٬ سراب شد و در خود پیچید همچون شاخه ی نازک درختی مو در کناره ی دیوار بی هراس افتادن بی اندیشه ی محدوده ی سقفی یا حتی دلگرمی زمینی.

درد که همراه می شود با همه ی تن رنجورم به یاد می آورم گذشته و اکنونم را و گاه لحظه ی مرگم را پیش خاطر مجسم می سازم تا شاید بار بردارم از دوش ذهن خودم ٬ خودم بار خودم را آسوده تر و بی منت تر شاید به دوش کشم.

آرمیده بر کناره ی ساحلی نه چندان آرام اما آرامی بخش و نه تن ویران کن آرام نمی توان گرفت بی هراس امواج در دل خویش فروکشنده که گاه فریاد می شوی خود از دل امواج درون و هوار می کنی همه ی هستی ات را حتی در ذهن خود اگر.

دخترکان بازیگوشت آنگاه که به بازی بگیرند چیزی کم نداری از برگهای رقصان در میان کوی و برزن که چیزی بیشترک از آنها شاید و آن اندرونه ی آشوبناک توست که اینک می رقصد و می پیچد و گاه می پنداری که به هیچ نمی خرندش اما باری می خرندش خوب می خرندش حتی اگر به چشم هیچ خریدار دوره گردی نرسد.

کناره ی راه سخت تر از میانه و آن نیرنگ خیزنده از کناره ها که پیش می آید و فرو می رود در زخمهای دیرینه ی پای آدمی می فسرد هر مویرگ خسته ی بی فریاد را تا باز نگاه خویش را به حاشیه رانده بهتر بیابی تا آنچه در میانه خود آرایی کرده و کناره ها در هزار نیرنگ بازی می کنند.

خاموش نیست این اندرونه و کوک نیست و ناکوک می نوازد نوشته های بی ریای بی ساز خویش را که به دهان می نوازد و دست و پای تا شاید یک دگرگونه از خود بر جای گذارد نه به اثبات چیزی یا حتی اثبات حضور خویش تنها به امید یادگاری رقصان از خویش که رقصش همان آواز است به دست و پای باز و لبهای بسته ی بی نیرنگ و بی نقاب سالیان دور...

(امانوئل)


امانوئل و کلارا

 

اف بر تو دل شیدا  ٬  رسوای جهانی تو

هر قدر که بد گویم  ٬  آری تو چنانی تو

ای عشق تو افیونی ٬  افسانه و افسونی

از جان تو چه می خواهی تو دشمن جانی تو

اکنون که چنین وحشی درنده و بدکیشی

بودی همه زیبایی ٬  چون غنچه زمانی تو

ای دل تو و عشق و من٬ بیچاره منم این من

یکدم چو بیاسایم آتش بفشانی تو

ای کاش هویدا بود مانند نگاهم دل

ای دل همه نیرنگی در سینه نهانی تو

چون سوی خودت آری ناگه تو رها سازی

ای دل چه بنامم من چون تیر و کمانی تو

امروز خوش و خرم ٬ شادان و غزلخوانی

روز دگرت ناگه در کار فغانی تو

هرچیز که می خواهی باید که بدست آری

یکدنده و لجبازی یا چرب زبانی تو

ای راغب غمدیده خاموش بمان اینک

هرچند که غمگینی٬ آتش به دهانی تو

(امانوئل)


امانوئل و کلارا



از سالهای دور...

سایه به سایه ات که آمدم چیزی بیشترک از نگاه تو شاید نخواستم

گرم شدم٬ گرم و تو را خواندم به سوی خود

روانه شدم با تو به دوردستهای دور

همچون سایه ای با باد همراه به هر کوچه ی ساکت و آرام

همچون پرنده ای آسوده٬ بازیگوش افتان و غلطان در میان ابرها

سوسو زدی و آمدی با من٬ در کنار من٬ در من گاهی شاید

نغمه ای شدی از آوازهای سالهای دور به خاطر داشته ام

پنجره ای شدی از یادهای زندگی مهجورم

غربتم را اشک شدی در کنارم و رازم را زیستی

وه که همه چیز شگفت انگیز شد! اینبار همه چیز شگفت انگیز شد!

نه از یادها نه از ابرها نه از باد که گویی از آسمان سرزمین پدری ام آمده ای

از آن سرزمین دور٬ سالهای دور٬ از آن مهر قدیمی...

(امانوئل)


امانوئل و کلارا

 

انگاری همه ی وجودم برای فوران آن چه در من ساختی آماده است...

انگاری لحظه به لحظه با هم قد کشیدیم و بالا آمدیم....

انگاری رؤیایی است این همه...

انگاری چون برق و باد گذشت روزهایی که از تعداد انگشتان دستانمان بیشتر می نمود آنچه باید حل می شد و ما محتاج زمان بودیم...

هر چقدر می اندیشم و می اندیشم دستانم را جر برای تو نمی توانم بگشایم...

هر چقدر می اندیشم و می اندیشم  قلبم را جز برای تو نمی توانم هدیه کنم...

ما از سال ها پیش با هم حرکت کردیم... باهم ویران کردیم.... با هم ساختیم.... با هم خندیدیم.... با هم اشک ریختیم.... با هم دعا کردیم....

لحظه هایت را جز برای من نجوا نکردی و جز با من نماندی...آن هم به تمامی...

لبخندت را که همیشه انگاری از آسمان به روی من است با هیچ چیز عوض نمی کنم...

پسر سرزمین های دور، تو را که معیارت برای هر کس و هر چیزی جز محبت و معرفت نیست، با کدامین معنای این زمین خاکی عوض کنم...

پسر سرزمین های دور، تو را که با معادلات سخت انسانی و بازی های هزار رنگ این جهانی کاری نیست، با کدامیک از قهرمان های داستان های محبوبم عوض کنم...

پسر سرزمین های دور، به تو که از بس نقاب نزدی، اینگونه بودنت را نقاب دانستند و سادگیت را بر سرت کوفتند، می بالم و به همه ی نقاب های متشخص و رنگارنگ و پر هیبت این زمین خاکی می خندم مغرورانه...

آری دستانم از شادی به پهنه ی گیتی باز است، باز کن تونیز تا با سرودهای آسمانی به رقص درآییم که ما را با این جهان کاری نیست... 

(کلارا)


امانوئل و کلارا



 

افکار تنها کننده ی آدمی که به یکباره می ریزند توی ذهن سرگردان بر می آشوبند همه چیز را. افکاری که مجالی نیستشان تا از نو بنگری. نه می سازند و نه ویران می کنند تنها بر می آشوبند.

سراسیمه که می نگرم اطراف همیشگی ام را _ اینبار اما سراسیمه _ نمی دانم چیست که آرامی بخشد این آشوبهای بپا خواسته ی درونم را با این افکاری که تنها می کنند آدمی را.

تمام نگاهها هم که به سوی من باشد باز مجال دارم برای بازیافتن ترنم هر آن سازی که بخواهم از خلال تمامی این افکار هرچه هم که باشند. هر چقدر هم که محتوم باشند و هرچقدر هم که مرا در بر گرفته باشند.

و این نه از پس آن تنهایی عظیم حاصل خواهد شد نه از آن دغدغه های جوانی که به بازی نمی گیرمشان همچون بازیچه ای _ گوش می دهم به نوایشان _ که از اندرون خسته ی من جوشید اینبار نیز چون روزگاران گذشته.

سکوت می کنم و انتظار می شوم و رخت یأس به تن نمی کنم هرگز _ و نه رخت امید _ و در این گوشه می ایستم در افت و خیز همین افکار تنها کننده ی من تا چه باران ببارد چه نبارد با فرونشستن گرد هجوم این اسبهای رمیده نگاه کنم اطرافم را که شاید همیشگی نیست.

مثل آب خوردن پرنده ای از برکه ای کوچک، مثل پیچیدن باد در کوچه های پاییز، مثل برف، مثل رود، مثل شاخه های درخت این افکار به سادگی هستند و مثل برگی که از درخت جدا بشود آدمی را تنها می کنند.

راههای بیابانی صاف و تفدیده، راههای کوهستانی سخت و پر پیچ و خم، راههای جنگلی سبز و سایه، کدام راه؟ به کجا؟ به هر جایی که کسی هست تا با او آدمی بتواند گاهی _ حتی گاهی _ از بعضی چیزها که در درونش هست آسوده باشد...

(امانوئل)

   


امانوئل و کلارا

به پهنه ی گيتی...

سایه می شوم و باد٬ آرام و بی دغدغه در پس کوچه های خاطر ساده ام. بی شیله پیله قصه ساز می کنم برای تو٬ برای تو که چشمانت آفتاب است.

خاموش می شوی مثل دریای آرام و خاموش و در اندرونت هزار موج خفته است. کجاست باری آن نوازش آسمانی که بر گونه ام بساید به سان پرستوهای تازه از کوچ بازگشته ی دستان تو٬ فقط دستان تو که باز است به پهنای گیتی.

جنگل است و صخره و دریا٬ دلم را می گویم که هر گوشه اش یادگاری است٬ بی گرد حسرتی بی گرد افسوسی بی آتش یادش بخیری...

سالک می شوم در این مسیر خاکی و راه می روم و خاری نیست و نه عقربی در راهی که مرا به تو می رساند که آفتاب است از پس و از پیش و از پهلو.

خاموش هزار سکوت است و گفته هایی که در گوش خاطرم تاب می خورند مثل حرفهای ظریف تو که باد بازی می کندشان با من آنگاه که خسته تر می شوم...

اینبار مقصد همان راه است و رفتن همان رسیدن٬ همان چیره شدن بر ترس ایستایی نامطمئن من و تو. ایستادن در میانه راه ما٬ راهی که از میانه ی گورستان می گذرد٬ از کنار گورهای پر و خالی و نیمه کنده ی تاریخ.

در میانه راهی که ایستادنش از ما اجسادی برپاخواسته و بی تحرک ساخته با گورهایی در حسرت فروبلعیدن...

باز کن دستهایت را به پهنه ی گیتی در برابر جنگل و صخره و دریا٬ اینجا آسمان از هر طرف آفتابی است و نقاب نقاب می شکند نقابهای پوشالی بر چهره کشیدگان تمام قرنها را.

اینجا شاید آخر دنیا نباشد اما آخر دنیای من و تو است که به تمامی دل رها کردیم خود را در میانه ی طوفان و دیوارهای سر به فلک کشیده ی بیابانهای بی انتها.

اینجا همه چیز رنگ خودش را دارد و هر پنجره ای باز یا بسته داستانی است از آنچه روزی با تو زمزمه کردم...

باز کن دستهایت را به پهنه ی گیتی در برابر من که با دستانی به فراخی باد در برابر تو پیش می آیم و شرم نمی کنم از این همه آفتابی که از هر سو می بارد و زنده می کند و می میراند و برمی خیزاند و فرومی غلطاند بسته به اینکه تو که باشی و سفره باز کنی سفره ی دلت را به کدامین سو که هر سویی جنگلی میان صخره و دریایی معلق است و ناممکن می نماید این همه شگفتی مسحور کننده رؤیایی...

همچون کهنه طوماری که از صندوقچه ای خاک گرفته٬ درآمدم و پیش چشمان آفتابی ات باز شدم٬ پهن شدم و خواندی تمام درون مرا٬ اسرار مرا٬ تمام اسرار فاش نشدنی ام را٬ اسرار مگویم را٬ همه را کلمه به کلمه خط به خط خواندی و اشک شدی و سوختی و خواندی.

دست نکشیدی تا به انتها که آن چند قطره خون شاید به رسم امضا پای طومارم حک شده بود...

باز کن دستهایت را به پهنه ی گیتی و باز نایست اینک که تمام مرا فاش خوانده ای و تمام صخره و جنگل و دریایم را دیده ای.

خاموش نباش اینک و چشمهای آفتابی ات را هرچند به اشک تر شود که وای وای اشک و آفتاب چه می کند با این نازک دل من باز نچرخان به پس و پیش و روی در روی من با اشک و آفتاب بمان و بمان و هزار بار یقین کوچک نوپای وهم آلود مرا که تو آبش دادی با اشک و آفتاب نگاه دار میان دل خود که نشانی دارد از دریایی آرام و در اندرونت هزار موج خفته است...

(امانوئل) 


امانوئل و کلارا

بازی...

به درد می نشیند تمامی آنچه سالها بافته بودیم

همان بافته هایی که اینک رنگ و بویی ندارند

و چه سالهایی که هیچشان مشتری نبود

که آنچه بافته بودیم از شوق عطشناک رها شدن بود

وسالها ما این آرزوی دیرینه _ رها شدن_ را گره می زدیم و چه گره های کوری

انسان در پس اندیشه های کودکانه تمام نداشته هایش را از عمق جان فریاد می کند

و هرگز از رهگذر دوره گرد کوچه ها بیم ندارد

ما همیشه از کودکان به بازی آغشته می هراسیم

آری ما از همین بازیهاست که فرار می کنیم و به درون خویش پناه می بریم

یعنی به بطن فوران کننده ی همین بازیها...

(امانوئل)


امانوئل و کلارا

درنگ...

درنگ های عمیق و خوب

درنگ های لحظه ای بدون هیچ شکی

درنگ هایی که هر یک سالی عمری٬ درنگهایی که قرنی

ثانیه هایی سخت از پی هم

فرو رفتنی و برآمدنی

نگاهی نه از سر نخوت و نه نومیدی

بر آستان هر آنچه از آن درگذشته ای٬ بر هر چه که گذشته

عبور از آنچه نمی توان ساده گذشت٬ ولی باید گذشت

خاموش و بی تقلا در راهی بی همهمه٬ راهی آسوده و نا آسوده

با آدمها٬ بی آدمها... با دردها٬ در دردها٬ کنار دردها٬ میان دردها...

آغاز آنچه باید طوری آغاز شود٬ هرچند دشوار

پایان دادن به آنچه دشوار است ولی باید پایانش داد

در میانه راه زندگی ساده

این تغییر ها چندان ساده نیست٬ این آغازها٬ پایان ها٬ دشوار است٬ اما پلشت نیست

تردیدی نیست ولی نه به آسانی ٬ نه با آسانی

در میانه راه زندگی ساده٬ به ناگاه٬ گاه همه چیز دشوار است

همه راهها٬ همه آغازها یک بار دشوار است٬ و همه پایان ها نیز...

افق دور می شود٬ خانه دورتر٬ سرزمین های آشنا دورتر از همیشه

هر قدم دیر می شود با هر درنگ٬ با هر امید صبور حتی

در میانه راه زندگی ساده باید همه دشواری ها را به سادگی خوشامد گفت

باید همه چیز را ساخت ٬ همه راهها را ٬ همه آغازها را باید آغاز کرد

اگر همه چیز در این میانه اینقدر ساده خراب می شود درنگ ویران می کند

ساده و به سادگی درنگ همه چیز را ویران می کند گاه

اما درنگ های عمیق و خوب

درنگ های لحظه ای بی هیچ شکی آغاز می کند٬ تمام آغازها را

و نگاههایی که نه از سر نخوت نه نومیدی تمام پایان ها را یک بار پایان می بخشد...

(امانوئل)


امانوئل و کلارا



تختخواب...

کنار که بیایی با خودت انگار با دنیا کنار آمده ای٬ حتی یک روز صبح که چشمهایت را می مالی و می بینی با همه روزهای خدا هیچ فرقی ندارد و تو انگار یک کمی با اطرافت فرق می کنی.

با همه چیزهایی که تا حالا درباره خودت می دانسته ای کمی بیشتر کنار آمده ای و بعضی چیزهای اطراف هم با تو کنار می آیند.

همه زندگی در این است که در این کنار آمدن ها یکی نشوی و آن استقلال ازلی خود را انگار یک طوری حفظ کنی.

مثل گنجی که با مشقت از جایی سخت به دست آورده باشی اینجور وقتها با هیچ چیزی حاضر نیستی کنار بیایی اگر اسمش را در آن لحظه کنار آمدن بشود گذاشت.

کنار آمدن و فراموش نشدن و گم نشدن و گم نکردن انگار از همه کارهای دنیا دشوار تر است٬ تا می خواهی کنار بیایی گم می شوی و وقتی می خواهی یکی نشوی٬ گم نشوی شاید با همه سر ناسازگاری داری...

از تختخواب که جدا می شوی زندگی دیگر زندگی تو نیست٬ شکلش تغییر می کند. وقتی که خوابی ٬ و قتی حتی رویا پردازی می کنی انگار زندگی٬ زندگی توست.

اما همین که پایت را از تختخواب بیرون می گذاری باید چیزهای عجیبی را تجربه کنی که هر چقدر عجیب و سختند هرگز شگفت انگیز نیستند.

به گمانم حتی در لحظات معاشقه نیز تختخواب از دنیا جداست٬ انگار یک تکه از آسمان است که هیچ معلوم نیست چرا و چگونه روی زمین افتاده.

در تختخواب است فقط که لازم نیست با چیزی کنار بیایی ٬ مثل اینکه به آن حضور ملموس ازلی نزدیک تر می شوی٬ حتی در هنگام معاشقه...

اما دنیا جای دیگری است جایی که وقتی می خواهی واردش بشوی باید صبح اول چشمهایت را بمالی٬ انگار هر روز که از تخت بیرون می آیی از دنیای خودت وارد دنیای بیگانه ای می شوی.

هر روز صبح دوباره چشمهایت را می مالی٬ انگار نه انگار که دیروز هم در همان دنیا بوده ای٬ مثل اینکه دوباره بیگانه باشی.

هر روز صبح از نو بیگانه ای و هر روز صبح می خواهی که کنار بیایی و گم می کنی و گم می شوی و شبها باز به خودت نزدیکتری در جایی به اسم تختخواب٬ حتی در لحظات معاشقه به گمانم.

اما ای کاش بشود هر روز چشمها را که می مالی کنار بیایی و گم نشوی٬ حتی اگر از بستر معاشقه بیرون آمده باشی...!

(امانوئل)


امانوئل و کلارا